از تاريخ صفويه – که بي گمان از تاثير گذار ترين ادوار تاريخي ايران است – بسيار گفته اند و نوشته اند..از حسن ها و عيب هاشان،از طلوع و غروب شان،از کرده ها و ناکرده ها شان...و هنوز،البته« حکايت،همچنان باقي» است...
پيدايش سلسله ي صفوي بر اساس سازگاري و سازواري خانقاه شيخ صفي الدين اردبيلي و جلب طبقات مختلف مردم طي دويست سال بوده است..نمونه ي بارز اين مردم داري و سازواري در حادثه ي ملاقات تيمور و خواجه علي صفوي است. اين ملاقات که البته خالي از جنبه هاي افسانه پردازي صوفيانه هم نيست در حوالي سال 804 قمري روي داده است که در آن به وساطت خواجه علي صفوي- مشهور به خواجه ي سياه پوش- تيمور، اسراي جنگ آناطولي که به سي هزار تن،تخمين زده اند را به خواجه علي بخشيد و شيخ صفوي،همه را آزاد کرد..نوادگان همين اسرا بودند که بعد ها به «صوفيان روملو» شهرت يافتند و از طبقات اصلي قزلباش و فدايي خاندان صفوي شدند.
شاه اسماعيل- بنيان گذار سلطنت صفوي- وارث اين سازواري ها، حاکمي ناسازگار از آب درآمد و در حقيقت،همين جوان ناسازگار بود که خطوط اصلي تاريخ جديد ايران را نقش زد..تاريخ جديد ايران،در واقع بر خطي سير مي کند که شاه اسماعيل ترسيم کرد...
زماني که شاه اسماعيل به تبريز وارد شد و رسما بر تخت قدرت نشست(907 قمري) نوجواني بود چهارده ساله..که هم مرشد کامل طريقت صوفيانه ي صفوي بود،هم پادشاه بود و صاحب فر ايزدي و ظل الله و هم نماينده ي امام غايب شيعيان.
اساسا قدرت شاهان صفوي تا زماني که قدرت داشتند بر همين سه پايه قرار مي گرفت...اين نکته از هنرهاي شاه اسماعيل است که تمام جنبه هاي مشروعيت ذهني مردم زمانه را دريافته و به کار بسته...
اين که چگونه مي شود که پسر بچه اي نوباوه،هم ادعاي ظل اللهي و فر ايزدي کند، هم ادعاي نيابت امام غايب و هم ادعاي مرشد کامل و صوفي اکمل بودن..واين همه مريد هم بر گردش فراز آيند و ادعايش را به جان و دل بپذيرند،خود، از عجايب است و بحثي ديگر مي طلبند...
نخستين،حرکتي که شاه جوان پس از نشستن بر تخت سلطنت در تبريز انجام مي دهد- که در حقيقت،همين حرکت از بزرگترين نقاط عطف تاريخ ايران است- رسمي کردن مذهب شيعه اماميه است..آن هم مذهبي با برداشت هاي افراطي و مبارزه طلبانه و بي گمان ملغمه اي هفت جوش...
مشهور است که مشاورانش او را از اين کار بازداشتند به اين دليل که سلطنتي که تازه آغاز شده است و هنوز تمام دشمنانش را منکوب نکرده،پايه هايش به حد کافي لرزان هست و تاب تحمل چنين خطري را ندارد..به خصوص که اکثريت جمعيت نيز از اهل تسنن اند...
شاه اسماعيل با استناد به خوابي که مدعي بود در آن علي بن ابيطالب، دستور چنين کاري را به وي داده است،نظر خود را عملي کرد..گويا شاه اسماعيل گفته بود:«مرا بدين کار واداشته اند و خداي تعالي و حضرات معصومين همراه من اند و من از هيچ کس باک ندارم.به توفيق الله تعالي،اگر رعيت حرفي بگويند،شمشير مي کشم و يک کس را زنده نمي گذارم..»
و البته،چنين کردند..« ..و در روز جمعه،شاه والاجاه به جانب مسجد جمعه تبريز رفته و فرمودند خطبه به نام دوازده امام خواندند و قزلباش،يراق پوشيده و مسلح ميان نماز گزاران نشستند و شاه خود بر فراز منبر آمده،شمشير خود برهنه کرد و...الخ»
از همين زمان است که به توصيه گروهي از روحانيون شيعه و به دستور شاه جوان،گروهي از دراويش را به نام«دراويش تولايي و تبرايي» اجير کردند که در کوي و برزن مي گشتند و خلفاي صدر اسلام را لعن مي کردند و هرکس که در گفتن«بيش باد و کم باد» غفلت مي کرد،هلاک مي کردند...
از سال 907 قمري که تاج گذاري صوفي اوغلي اردبيلي است تا سال 920 که واقعه چالدران است-و خود،از غرايبي است که حکايتي جداگانه مي خواهد- شاه اسماعيل مشغول قلع و قمع کردن مخالفان داخلي است و فتح تمام نقاط ايران براي تشکيل حکومتي متمرکز و قدرتمند و بدون منازع...
در همين دوره است(حوالي 911ق) که سلطان حسين بايقرا- آخرين پادشاه تيموري- در پايتختش،هرات،رخت به سراي ديگر مي کشد و شاه اسماعيل که هرات را بي محافظ مي يابد،براي اتمام فتوحات داخلي و يکسره کردن کار تمام ايالات ايران،لشکر به هرات مي برد...
هرات از روزگار شاهرخ- فرزند تيمور لنگ- تا پايان عمر حکومت تيموريان،پايتخت شاخه ي حکومتي آن ها در ايران است..در اين عصر است که هرات تبديل به يکي از بزرگترين مراکز فرهنگي و هنري جهان مي شود و خود را شايسته ي لقب«آتن ايران» مي کند...
هرات – و به طور کلي تمام مرزهاي شرقي ايران- از پايگاه هاي سنتي تسنن ايران بوده است..شاه اسماعيل پس از فتح هرات، با خشونت و سبعيتي کم نظير در تاريخ ايران، مذهب شيعه را بر هرات تحميل مي کند...
وحشي گري ها و خراب کاري هاي شاه اسماعيل در هرات از نقاط سياه تاريخ ايران است...
اين هم از شوخي هاي تاريخ ايران است که فرزندان تيمور لنگ- بيگانه اي ويران گر که بسياري از شهر هاي ايران را در آتش خشم خود سوخت-آري،فرزندان همين انسان،شهر هرات را به صورت يکي از زيباترين و شکوهمند ترين شهرهاي جهان اسلام در آوردند و دانشمندان و هنرمندان مختلف را فارغ از تعصبات قومي و مذهبي در اين شهر پروردند.. اما يکي از فرزندان همين آب و خاک،جواني برآمده از خانقاه اردبيل و نواده ي سنت صوفيانه – آن هم تصوف ايراني با آن همه انديشه هاي انساني و عاشقانه و فراري از تعصبات ديني- در لشکر کشي به بهانه ي رسميت تشيع، فجايعي آفريد و شهر را به روزي افکند که هرات پس از آن ديگر کمر راست نکرد....
بسيار گفته اند و نوشته اند که اين قاجارها بودند که نه فقط هرات که تمام افغانستان را براي هميشه از دست دادند..و اين دسيسه ي انگليس ها بود و حماقت و بيکفايتي رجال قجري که افغانستان را از خاک ايران جدا کرد.. و اين البته در جاي خود درست است...با اين توضيح که:
از حق نبايد گذشت که بودند رجالي از خاندان قاجار همچون شجاع السلطنه و بعد از او سلطان مراد ميرزا حسام السلطنه که مقابل انگليس ها ايستادند و چند بار هرات را به نيروي نظامي اشغال کردند.. امّا
اماّ اشکال کار، آن جا بود که از آن زمان که شاه اسماعيل در فتح هرات« قبر جامي را شکافت و استخوان هايش را به آتش کشيد» و «..هر کجا در و کرسي يافتند،همه را بر مقبره مولانا جامي انداختند و آتش در زدند..».. از آن روز که حافظ زين الدين-امام شهر- هنگام خواندن فتح نامه ي شاه اسماعيل در روي منبر،«قرب ده سطر را که در لعن خلفا و صحابه بود، نخواند... و قزلباش بر منبر شمشير بر سر او زدند که تا ميان ابروانش شکافت..»..از آن روز که به دستور شاه، علما و بزرگان هرات( مثل سيف الدين تفتازاني- نواده علامه تفتازاني صاحب تفسير بزرگ قرآن- )را قتل عام کردند...از آن روز مردم هرات- که اهل تسنن بودند- ديگر هيچ گاه با اهل ايران دل خوش نکردند...
نقشه ي مرزهاي ايران را شاه اسماعيل سالهاي سال پيش از مهندسين ارتش انگلستان اين گونه ترسيم کرد...
چند روزي پيش باز صداي دو انفجار شهر زاهدان را لرزاند و بيش و کم سي تن را از حيات،ساقط کرد..و تعدادي را بازگذاشت تا با بدني ناقص، باقي عمر را با اين کابوس بگذرانند که صداي بعدي کي برخواهد خواست؟
هيچ روي دادي به خودي خود از زمين سر بر نمي آورد..«هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست..». من دلايل اقتصادي، فقر و فلاکت و... را انکار نمي کنم اما عميقاً اعتقاد دارم هر رخدادي ناگزير در تاريخ هم ريشه دارد....
مسئله ي ايران- نه تنها با همسايگان شرقي اش- که با سيستان و بلوچستان خودش هم، مسايلي است که بر مي گردد به سياست ها و رفتارهاي آن صوفي زاده ي اردبيلي-شاه اسماعيل- که تبرزين بر دوش داشت و شمشير بر کف...تا زماني که سير حرکت ما از خطوط شاه اسماعيلي خارج نشود اين مسايل،لاينحل باقي خواهند ماند.
بخواهيم يا نخواهيم، همه ما –خودآگاه يا ناخودآگاه- کوله باري سنگين از تاريخ را بر پشت مان حمل مي کنيم.....
[*اين نوشته،ديگر از حد مزخرف،گذشته و در حکم طامات است...اما،اين،تنها نوشته است - شايد در عالم- که نديده و نخوانده،صله، گرفته که،بي گمان «صله ي فخر» است...پس،اين، پاي ملخ را اينجا مي گذارمش و تقديم مي کنم به دوستي که صله ي نوشته ام را sms ي برايم فرستاد...]
گويا مرحوم احمد کسروي- نويسنده و مورخ معاصر- زماني گفته بود: « ما در تاريخ ايران، يک حکومت به روحانيون بدهکاريم..»
کسروي را گروهي کور مغز مذهبي- گروه فداييان اسلام که هواداران نواب صفوي بودند- در راهرو هاي دادگستري تهران،وحشيانه، درخون شستشو دادند(اسفند1324 خ)
در کاربرد کلمه ي «کور مغز» تعمد دارم. هرچند توهين آميز است اما جز اين کلمه،واژه ديگري را نمي توانم به کار ببرم..آدميزاد کجا بايد قرار بگيرد و در چه حالتي از جنون که اين طور انساني را از حيات محروم کند براي رضايت خداوندي و لابد بهشت... تصاوير جسدهاي مقتولاني که توسط اين گروهک مذهبي در خون خفتند،مو بر تن آدمي،راست مي کند..تصوير نعش آبکش شده ي کسروي و بعدها هژير و رزم آرا...و همگي به جرم الحاد و کفر...و مي انديشم،الحاد يعني چه؟
کاربرد اين کلمه در حوزه ي تحقيق و براي يک محقق؟ قتل وحشيانه ي انساني به جرم تحقيق در تاريخ؟
کسروي يک محقق تاريخ بود و به شهادت بسياري از اهل تاريخ، کتاب تاريخ مشروطه اش از امهات تحقيقات تاريخي است.. نمي خواهم از کسروي، خداوندگاري بسازم که هرچه گفته و نوشته،وحي منزل بوده.نه..حتي گاه آثار غرض ورزي را مي شود در آثارش ديد...اما...
کسروي،خود، در جواني طلبه اي بود و در حوزه ديني تحصيل کرده بود و مدتي را در کسوت روحانيت گذرانده بود...و به گمانم،لااقل،علوم اسلامي را به اندازه ي نواب صفوي مي فهميد...
فرض کنيم- هرچند فرض بي معنايي است- که کسروي ملحد بود. اما حکم تکفير و مهدورالدم بودن را چه کسي بايد صادر کند؟ مگر نه اين است که چنين حکمي را فقط مجتهدي جامع الشرايط مي تواند صادر کند؟ اگر اين طور باشد، نواب صفوي که طلبه اي ميان پايه بوده،چگونه به خود اجازه مي داده که حکم قتل،صادر کند و جمعي را به چنين کاري وادارد؟ و در چنين اوضاع و احوالي سکوتِ – احتمالا رضا آميز- روحانيون بلندپايه را چگونه مي شود تعبير کرد؟ و از آن گذشته،تجليل و تفخيم امروزي که در حق وي به کار مي رود را به چه نحو مي توان درک کرد؟ به راستي،آيا اين لکه اي ننگ در تاريخ روحانيت شيعي نيست؟
لکه هاي ننگ بر دامان روحانيت کم نيست.. کفر انسان اما،وقتي در مي آيد که روشنفکران آن جامعه هم به اين کثافت کاري ها تمکين مي کنند و دم بر نمي آورند...حتي يک نفر هم پيدا نشد،بگويد:اگر قرار باشد هر طلبه اي براي خودش،سازي بزند و حکم قتل صادر کند و بدتر از آن،عده اي را اجير کند و آدمي زادگان را مثل علف هرز،درو کند که ديگر، سنگ روي سنگ بند نمي شود...
اين سوال و اعتراض پيشکش! . وقتي، نواب صفوي را به جرم چندين قتل،اعدام کردند(دي 1334 خ) صدا ها بلند شد و يک قاتل را شهيد راه حق معرفي کردند....و بعدتر ها نامش در رديف يک قهرمان با بزرگداشت و تفخيم برده شد و جايي در سالشمار رسمي ايران يافت..
حتي نوشتند که ملي شدن صنعت نفت به خاطر جانبازي هاي نواب صفوي و يارانش بود و اصلا روي کار آمدن دولت مصدق،دليلي نداشت جز گلوله هايي که به دستور نواب صفوي شليک شده بود و رزم آرا را به خاک و خون کشيده بود..
-اگر چنين باشد،اگر..- معلوم است که دولت مصدق،بايد،سقوط کند. دولتي که بنيانش،روي نعش به خاک و خون غلتيده ي يک انسان بي گناه بنا مي شود،اگر،دولت عدل علي و قسط عمري هم باشد،اگر دولت منجي آخرالزمان هم باشد،پشيزي نمي ارزد.. چنين دولتي،نطفه اش هم نامشروع است ولو اينکه «مستظهر به حمايت ملت باشد»چنان که مصدق مي پنداشت...
جالب تر از همه ي اين ها،آن که بعد از گذشت چندين دهه،هنوز هم،نه روحانيت-که البته،جز اين،انتظاري از ايشان نمي رود- و نه روشنفکران از آن فجايع دم نمي زنند...گويا نظامي گفته است:
هرکه نامخت از گذشت روزگار/ هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار
جريان تاريخ معاصر ما در چنين جو سکوت- و احتمالا سکوت و رضا- گذشته است...ما که هنوز حتي جرات دم زدن و باز گو کردن که هيچ،همت فهميدن تاريخ پنجاه شصت ساله ي گذشته ي خودمان را نداريم،چگونه به امروزمان مي نگريم و اعتراض مي کنيم؟ به چه چيز اعتراض مي کنيم؟
آنچه امروز مي گذرد لابد نتيجه ي همان سکوت و رضايت هاست...و حکومتي که ابايي ندارد خود را فرزند چنين شهدايي بداند،مگر مي تواند جز اين بينديشد و عمل کند؟ «اين، ما، خود،خواستيم...»اينک،ما و فرزند خواندگان نواب صفوي....
کسروي،راست گفته بود... «ما در تاريخ مان،يک حکومت به روحانيون،بدهکاريم»....
[*مثلا پي نوشت:ترور کسروي در ساختمان دادگستري تهران اتفاق افتاد،جايي که وظيفه ي اصلي اش جلوگيري از آدم کشي است!..اما قتل رزم آرا:
ترور سپهبد علي رزم آرا –نخست وزير وقت- (در اسفند 1329 خ) توسط خليل طهماسبي از اعضاي فداييان اسلام صورت گرفت در مسجد سلطاني تهران! زماني که رزم آرا براي شرکت در مجلس ترحيم يک روحاني- گويا، آيت الله فيض- به اين مسجد رفته بود..قتل در يک مسجد و آن هم توسط يک گروهک افراطي مذهبي،ظاهرا بيشتر به شوخي شبيه است...
در تاريخ اسلامي،مسجد هماره حريم امن، محسوب مي شده و به مثابه ي خانه ي خداوند..و هر از چند گاهي محلي براي بست نشيني. اساسا به خاطر اعتقادات ديني مردم، تمام اماکن مذهبي،مقدس و به عنوان مناطق امن، خاصيت و کاربرد بست نشيني داشته اند..و موارد متعددي هست که حتي بزرگترين سلاطين و حکام هم جرات شکستن چنين بست هايي را نداشته و همواره از عواقب آن بيم داشته اند...
حکايتي در تاريخ دوره ي ابتدايي قاجار است که ذکرش خالي از لطف نيست. مشهور است که در زمان آقامحمدخان قاجار،يکي از شعراي زمان- مهدي بيگ شقاقي- طي يک رباعي لطيف،خان قاجار را به بدترين شکلي،هجو کرد:
«نه جود، که وصف ذات عاليت کنم
نه فهم،ترا که حرف،حاليت کنم
نه ريش،ترا که ريشخندت سازم
نه خايه،ترا که خايه ماليت کنم»
شعر،به گوش آقامحمدخان رسيد و دستور قتل شاعر را داد...مهدي بيگ گريخت و در شاه عبدالعظيم،بست نشست... مدتي بعد- قبل از سفر دوم آقامحمدخان به قفقاز که سفر بي بازگشتش بود- خان قاجار براي زيارت به شاه عبدالعظيم، رفت و در يکي از حجره هاي حرم،چشمش به مهدي بيگ شقاقي،افتاد..خان با عصبانيت به شاعر گفت:«تا کي مي خواهي اينجا پناه بگيري؟ دستور داده ام به محض اينکه پايت را بيرون بگذاري، دو شقه ات کنند.» . گويا مهدي بيگ گفته بود:« قربان،آن قدر اينجا مي مانم تا جسد شما را براي طواف بياودند همين جا...»
و البته، آرزوي شاعر،چندان به درازا نکشيد و چندي بعد آقامحمدخان در قلعه شوشي در قفقاز به قتل رسيد- 1212 ق- و جسدش را براي طواف به شاه عبدالعظيم بردند و شاعر هم از بست نشيني درآمد...
نقل چنين حکايت و گفتگوي بي پرده اي، نشان آن است که حتي مرد سفاکي مثل آقامحمدخان هم جسارت شکستن حريم حرمت اماکن مذهبي را نداشته....
اما آن شوخي که گفتم، آن جا خودش را نشان مي دهد که چند سالي بعد،در همين مکان- شاه عبدالعظيم- «ناصرالدين شاه قاجار» به ضرب گلوله ي ميرزا رضا کرماني،خونش بر زمين ريخت و در محلي که در حکم «خون بس» بود،جوي خون ناصري روان شد...قاتل هم از قضا،يک مذهبي پرو پا قرص بود که خودش همان موقع در بست نشيني بود و حکم قتل را هم يک روحاني صادر کرده بود-سيد جمال افغاني- ....قتل يک انسان در حريم امن مذهبي بدست يک مذهبي دوآتشه و به حکم يک روحاني ...
قتل رزم آرا هم از همين تيره است.- در مسجد و بدست مذهبي ها و به حکم روحانيت-
در طول تاريخ، هميشه در شکستن حرمت ها و نابود کردن حريم هاي مذهبي و اعتقادي- و به گمانم،هر کاري که به نوعي حيثيت دين را به لجن بکشاند- روحانيت(که متوليان دين اند) پيشقدم بوده اند نه ...]
1- ...بر در خانقاه ابوالحسن خرقاني نبشته بود:«هرکه بدين سراي درآيد،نانش دهيد و از نامش[=ايمانش] مپرسيد،چه، آن کس که به درگاه ايزد تعالي به جان ارزد،البته، بر خوان بلحسن به نان ارزد.»
خرقاني در روزگاري چنين مي گفت و مي کرد که چند فرسنگي آن سوتر، غزنويان پس از فتح ري و به بند کشيدن «مجدالدوله ديلمي» اولين دادگاه تفتيش عقايد اسلامي را در اين شهر پايه نهادند..به رياست ابوحاتم خاموش که مامور بود از صادر و وارد شهر مذهبشان را تحقيق کند و هر کس را که راست دين نيافت، بسوزاند...
روزگاري که محمود غزنوي، دست خوش آدم کشي هاي مذهبي اش را و پاداش آن را که «..انگشت در کرده بود در همه عالم و قرمطي مي جست و بر دار مي کرد..» با القابي همچون «يمين الدوله و امين المله» و «کهف الاسلام و المسلمين» از خليفه ي عباسي مي گرفت...
لب معني آن عبارت جادويي -بر سر در خانقاه ابوالحسن- را آن جا مي توان بهتر درک کرد که چند قدمي دورتر در خراسان و ...، مردمش اگر يک اسماعيلي مي جستند، تکه تکه اش مي کردند...در تاريخ، اين روايت هست که ناصر خسرو در سفر فرارگونه ي هفت ساله ي خود، «..در شهري گيوه اش پاره شد. در بازار نزد پينه دوزي رفت..کفاش مشغول شد..در همين وقت از بازار صدايي برخاست. پينه دوز،همان طور که گزن[سوزن کفاشي] در دست داشت، گفت:صبر کن بروم ببينم چه خبر است.. کفاش رفت و بازگشت در حالي که تکه گوشتي بر سر گزن داشت..ناصر خسرو پرسيد: چه خبر بود؟ پينه دوز گفت: مردم،يکي از شاگردان ناصر خسرو ملحد را گير آورده بودند و به قتلش آوردند و مثله اش کردند..سهم من براي تبرک همين يک تکه شد...ناصر خسرو که اين سخن شنيد،لنگه کفش را گرفت و برخاست..کفاش گفت:مومن کجا؟ ناصر خسرو گفت: در شهري که يکي از پيروان ناصر خسرو ملعون وجود داشته باشد..نفس کشيدن هم حرام است...»
پرواز تصوف عاشقانه ي ما هماره فراتر از اختلافات اديان و مذاهب بوده است..شاخصه اصلي عرفان عاشقانه، انساني انديشيدن است...
ترجمه ي شعري را ديدم از محي الدين ابن عربي(عارف قرن ششم) که به حقيقت،جان کلام عرفان است...آن قدر لطيف که نمي شود نقلش نکرد :
«...قلب من به پهناي بياباني است /گاهي چراگاه آهوان وحشي و گاه دير راهبان/ گاهي بتکده و گاهي کعبه/گاهي لوح تورات بر آن نقش بسته/ زماني مهر مصحف بر خاتمه آن نشسته/آن ها که در اين پهن دشت بيتوته مي کنند/مي توانند تورات و انجيل را با هم بخوانند و بگذرند/ محبت، دين من است/هر جا که مرکب عشق عنان رها کند،با او همراهم/ محبت، دين و ايمان من است...»
2- ابوسعيد ابوالخير زماني به طوس شد.مردمان از شيخ، استدعاي مجلس کردند.شيخ اجابت کرد.بامداد در خانقاه شهر، تخت نهادند و مردم مي آمدند..چون شيخ درآمد،مقريان قرآن برخواندند و مردم بسيار درآمدند،چندانک هيچ جاي نبود.معرف بر پاي خاست و گفت:«خدايش بيامرزاد هر کسي کي از آن جا کي هست، يک گام فراتر آيد.»
شيخ بر منبر رفت و گفت:و صلي الله علي محمد...و دست بر روي کشيد و گفت:«آن چه ما خواستيم گفت و همه ي پيغامبران بگفته اند، او بگفت که از آنچ هستيد يک گام فراتر آييد.» و بر اين،ختم کرد مجلس را...
ابوسعيد که به قول استاد شفيعي کدکني در تصوف ايران،حکم سقراط در فلسفه ي يونان را دارد،زماني خيمه ي تعليمش را برين ديرک مي نهاد که هنوز قرن ها مانده بود تا فيلسوفان مغرب زمين به ما بياموزند که:«هيچ کس آن قدر خوب نيست که نتواند از آن بهتر شود»...
3- بسياري مي گويند: صوفيه چندان پاي بند وطن دوستي نيستند و...اما :
آن روز که لشکر مغول پشت دروازه هاي خوارزم رسيد،سلطان محمد خوارزمشاه که پادشاه مملکت بود و بيش از همه از خوان نعمت خوارزم خورده بود،پشت به دشمن کرد و گريخت...و شاهزاده خانم ها چمدان ها را بستند و وطن شان را_ که در حقيقت محتويات همين چمدان ها بود_ با خود بردند...
در چنين احوالي،در محاصره ي خوارزم، مغولان،کس فرستادند پيش نجم الدين کبري که شيخ از شهر درآيد تا آفتي بدو نرسد...
شيخ گفت: «چگونه روا باشد مردمي که در روزگار امن و آسايش با ايشان بوده باشم،امروز در روزگار ورود بلا و نزول قضا در ورطه ي بلا بگذارم وخلاص خود طلبم...»
روشن است که شيخ کبري از اولين شهداي خوارزم بود بعد از فتح آن بدست مغولان....
معتقدم اگر قرار باشد تاريخ حمله ي مغولان را بخوانيم و بنويسيم و بگوييم اما شرح حالات شيخ کبري را از حذف کنيم، خيانتي به تاريخ خودمان کرده ايم...
آن روزهايي که شاهان و شاهزاده ها، وزرا و صدور و شيخ الاسلام ها مي گريختند،خانقاه بود که در کنار مردم و براي مردم مي ماند...
4- کتب صوفيه چه دارد؟ مختصري در باب سير و سلوک و تعالي روح انسان..و رواياتي چند از کرامات و خوارق عادات مشايخ صوفي _ که باور کنيد همان ها هم غير مستقيم قصدي جز تربيت نفس و تزکيه ي روح ندارند _
اين کرامات البته گاهي بسيار بعيد و از مقوله ي دروغ هاي آشکار به نظر مي آيند [هرچند من اين روزها، سخت دوست دارم اين طور بينديشم که اين، روح من است که آن قدر لطيف نيست که به درک چنين نيروهايي نايل شود ] اما همين کرامات پردازي ها، هر چقدر هم که دروغ باشند، باري، لااقل از گونه ي دروغ هاي بي ضررند..بسيار کم خطر تر از دروغ هايي که روز و شب به خوردمان مي دهند...
بايد در اين چشمه،تني به آب زد..شايد آن وقت بشود درک کرد که چگونه مي شود که آدمي مثل ابوعلي سينا که خود جايي گفته بود:
از قعر حضيض تا اوج زحل/کردم همه مشکلات گردون را حل
بيايد و سه روز بر درگاه درويش جلنبري مثل ابوسعيد بنشيند و بعد درباره شيخ ابوسعيد بگويد:«آن چه من مي دانم او مي بيند..»
5- شايد به ريشخندم بگيريد که اين ها حرف ها امروز به چه دردي مي خورند؟ يا طعنه ام بزنيد که کور شده ام و نمي بينم آن چه امروز در همين آب و خاک مي کنند و از سر نقص عقل است که از پوسيده معارف صوفيه صحبت مي کنم...
و من ، نه مي توانم انکار کنم و نه جوابي در خور دارم...جز حکايتي از تاريخ:
در پايان يک نسخه از معارف ترمذي(از کتب مشهور صوفيه) که هشتصد سال پيش رونويسي شده است، اين جمله آمده است:«...تمت نسخ هذا الکتاب- بعون الله تعالي_ کتبه العبد الضعيف المحتاج الي رحمة الله تعالي،ارغون بن آي دمُر –في تاريخ الخامس محرم سنه سبع و ثمانين و ستمائه...»
مگر ما نمي گوييم که مغولان «آمدند وکشتند و سوختند و بردند و رفتند»؟.. آري، همين گونه بود اما آن ها که ماندند بعضي چنان استحاله اي يافتند که همان روزها، يک شاهزاده ي مغولي، عبد ضعيف المحتاج الي رحمة الله مي شود و در پنجم محرم 687 ه.ق[1288 ميلادي] معارف ترمذي را رونويس مي کند.
اين معارف ترمذي (و اساسا انديشه صوفيانه) از هزار من شاه تيزاب سلطاني در اين آهن زادگان مغولي موثر تر بوده است ....
دنياي قرن بيست و يکم، کمتر از دنياي قرن سيزده ميلادي نيست و مردمانش نيز بسياري کم از مغولان آن روزها نيستند...
به مناسبت روز بزرگداشت سعدي
1- دو سه سالي پس از آن که کفار تاتار،ماوراءالنهر و خراسان و آذربايجان و جبال را زير سم ستوران خويش به خاک و خون کشيدند،سعدي جوان،سعدي «سال هاي افتد و داني» را جاذبه ي نظاميه و صيت شهرت استادان آن به بغداد کشانيد -حدود 620 قمري-
2- سعدي از خانداني شافعي بود که همه قبيله ي آن عالمان دين بودند...او را در «..نظاميه ادرار بود» و حجره اي...ادراري که ديگران در آن به حسادت مي نگريستند و حجره اي که در آن سال هايِ روز بازارِ آشفتگي براي طالبان علم رويايي بود نايافت...
اين همه برايش فراغتي حاصل مي کرد تا جد و جهدي بيش از دگران در طلب علم به کار بندد..گه گاه به طالب علمان جوان تر در درس آموزي ياري مي کرد ..گاه چهره ي بعضي از اين نابالغان نورسيده هم او را در اين کمک ها تشويق مي کرد و سايرين را وا مي داشت تا در او بيشتر شايبه ي نظربازي ببينند تا تعلم و علم آموزي...
شيخ جوان،باري،اهل علم بود و زهد اما نه تا آن حد که- به رغم استاد که «ترک سماع فرمودي و به خلوت و زهد اشارت کردي»- گذارش به کوي رامشگران و مجالس سماع نيفتد...
3- سي سالي را سعدي به تقريب دور از وطن زيست..سال هايي که قسمت عمده اش به سفر هاي گونه گون گذشت..شيخ شيراز،صوفي نبود اما کثرت سفرهايش از او –در نظر خلق- صوفي اي مي ساخت که بين سير آفاق و انفس جمع کرده است...
سال هايي که گاه در جامع بعلبک «آينه داري در محلت کوران» مي کرد، ديگر زمان فرنگان در خندق طرابلس به کار گِلش مي گماشتند و آزادي اش به قيمت نکاح زني بدخوي بدست مي آمد که فرياد شيخ را به «وقنا ربنا عذاب النار» بر مي آورد...سال هايي که گاه در خشکسالي اسکندريه به سر مي آمد و گاه در صحبت بازرگاني ماخوليايي در جزيره ي کيش... در شام،در صنعا و حتي در ترکستان و هند... و بيش و کم هميشه در طلب صحبت جوانان صاحبدل...
4- سعدي،اين ها را و بسياري حکايات ديگر را بعدها به سلک بيان کشيد و بر چکاد ادب ايران به وديعت نهاد...هرچند هم در همان روزگاران و هم در ميان پسينيان،بسيار بودند طعنه زناني که – لا اقل قسمتي از –اين حکايات را اتفاق نيوفتاده مي دانستند و زاييده ي ذهن سعدي..
شيخ اما گويي به استقبال اين طعنه ها رفته بود آن جا که با لحني سرشار از مطايبه و ريشخند مي نوشت:«..جهانديده بسيار گويد دروغ»
5- در اين سال ها که گذر زمان کم کم گرد پيري بر چهره ي شيخ مي نشاند،سعدي، دل را همچنان در عنفوان شباب زنده مي داشت...
در بازگشت به شيراز،مرد، ديگر جوان نبود..اما دلش هنوز «فتنه شاهد و سودازده» بود...هنوز «با جوانان راه صحرا»مي گرفت..و «رختش همه در آب خرابات» بر مي آورد...
شيراز سعدي،شيراز سال هاي «افتد و داني»،شيراز سال هاي کودکي و در کنار گرفتن مصحف عزيز و نهيب پدر که«..جان پدر تو نيز اگر بخفتي به از آن که در پوستين خلق افتي..»...سال ها رفته بود تا «مگر عقل و سکون آموزد» اما «شيفته تر»باز آمده بود...به قدم رفته بود و امروز به سر، باز مي آمد...
6- سعدي صوفي نبود و حتي طعن ها داشت در صوفيه ي زمان که «پيش از اين طايفه اي بودند به صورت پريشان و در معني جمع و اکنون جماعتي هستند به صورت جمع و در معني پريشان..»....
به رغم حرمت و تکريمي که در حق شيخ بغداد-شهاب الدين سهروردي- داشت هيچ گاه به رسم صوفيه ي زمان دست ارادت به او نداد...حکايت ديدارش با مولانا جلال الدين –اگر در حقيقت چنين ديداري روي داده باشد- هم منجر به ارادتي صوفيانه نشد...
7- سعدي روزهاي پاياني عمر را در خلوت شيراز به سر آورد..روز هايي که سالکي جوان و نورسيده – صفي الدين اسحاق اردبيلي- به اميد يافتن مرشدي کامل به شيراز آمده بود و سعدي را همچنان شيخي يافته بود که در اين روزهاي کهولت و عزلت هم حالش در مجالسش بي وجود صحبحت جوانان صاحب دل و صاحب روي خوش نمي شود...
اين حکايت هرچند خالي از مبالغات و گزافه هاي صوفيانه نيست اما به گمانم گواهي است بر آن که سعدي همان گونه که خود مي گفت،نه مفتي اصحاب شرع،که به حقيقت،«مفتي ملت اصحاب نظر» بود...
سعدي، نه حکيم است و نه صوفي عارف(هرچند هم حکمت مي آموزد و هم معرفت)...معلم عشق،سعدي را شاعري آموخت...سعدي،شاعر است..شاعر واقعي.. رندي نظرباز و جمال پرست.....و آيا بالاترين از اين به دنبال کرامتي مي توان گشت؟
روحش شاد...
براي مسعود عزيز
لابد شنيده اي و شايد هم چشيده اي که «حقيقت، تلخ است»...بيراه نيست..بي گمان همين گونه است..
ديروز بر سر سفره اي نشستم که خوان نعمت تو بود..سفره ي نعمت، بود اما حاتم کريمش هم بود و هم نبود..
ديروز،من در جاي جاي آن کوشک کوچک،ابهت نامتعارف حضورت را احساس کردم:صورت وحشتناک سيگار کشيدنت،خنده هاي نکره ات،تمام ظواهر کريه و اطوارهاي کريه ترت را و..الخ
ديروز نازنين بانوي خانه ات،حقيقتي را به يادم آورد..حقيقتي که در پس و پشت آن،کرده ها و ناکرده هاي من بود...آن قدر حقيقت که جاي هيچ گريزي نداشت...
«حقيقت،تلخ است»..آن قدر تلخ که من هنوز،خلش خار آن را در وجودم لمس مي کنم...
ما،بيش و کم، دو سالي با هم زيسته ايم..تو از من،ناجوانمردي و نامردمي-آشکار و پنهان- فراوان ديده اي و همه را بزرگوارانه بخشيده اي...
اگر من، تو را هيچ گاه به چشم برادر بزرگترم نديده ام، باري، تو،مرا به چشم خُرد برادرِ ناقص العقل خويش نگريسته اي و آن چه را از من ديده اي به غمض عين پوشانده اي...
ايمان دارم دايره ي کرمت چنان وسيع هست که اين يکي را نيز بر من ببخشايي...
از همين جا باز بر ديوارت مي نويسم:
آمدم..هم بودي و هم نبودي....
يزد-19/1/89
1- اسفند در حافظه ي تاريخي ما،ماه پر حادثه اي است..از کودتاي سومين روزش تا ملي شدن نفت در بيست و نهمين روز آن..
ماه ملي شدن نفت ايران..روزهايي که عميقاً با نام مصدق گره خورده است..پيشوايي که در پيرانه سري کاخ رفيعش را در قلب مردم ملتش ساخت..چنان رفيع و استوار که هنوز هم – پس از گذشت قريب به شش دهه – سياست مداراني که متاسفانه گاه چندان پاک هم نيستند،به آن جايگاه با تمام وجود حسادت مي کنند..
هر دو حادثه – کودتاي سوم اسفند و ملي شدن نفت – چنان تاثير گذار بوده اند و هياهو برانگيز که در طوفان بپا خاسته از اين جنجال ها، واقعه اي ديگر زير غبار آن بيش و کم فراموش شده است و بدتر از آن – مانند آن چه با ساير بخش هاي تاريخ معاصر ايران کرده اند – در معرض تحريف و تبديل قرار گرفته است:
ترور سپهبد علي رزم آرا در 16 اسفند 1329
2- رزم آرا در 1280 خورشيدي در تهران زاده شد...دوره ي تحصيلات مقدماتي اش را در مدرسه ي فرانسوي آليانس گذراند..در پايان تحصيلات،زماني که مدرسه را ترک مي کرد،مدير مدرسه در حاشيه ي کارنامه اش نوشت:«...شاگردي سالم و بسيار باهوش است..از اينکه مدرسه را ترک مي کند،بسيار متاسفم...».. رزم آرا از خانواده اي نظامي بود و دور از انتظار نبود که سر از مدرسه نظام درآورد.چنين شد و مدتي بعد به قزاقخانه ايران پيوست...چند سال بعد او که درچند لشکرکشي نبوغش را نشان داده بود براي تکميل تحصيلات نظامي به فرانسه اعزام شد..دانشکده افسري «سن سير»..
رزم آرا بنيانگذار و در حقيقت پدر اداره ي «جغرافيايي و نقشه برداري ارتش» بود..او در اين زمينه تلاشي خستگي ناپذير داشت...«...وجب به وجب خاک ايران را پياده پيمود...» و نقشه برداري کرد...چند سال بعد عاقبت شاهکار بي نظيرش را منتشر کرد:« جغرافياي نظامي ايران» در 18 جلد...اين مجموعه غير از جغرافياي نظامي، از نظر اطلاعات اقتصادي،سياسي و اجتماعي هم بي نظير بود...بر همين اساس رزم آرا موفق به اخذ نشان درجه اول علمي-فرهنگي از وزارت فرهنگ فرانسه و نشان لژيون دونور براي شجاعت و لياقت از ستاد ارتش فرانسه شد...
همچنين آکادمي آسيايي،وي را به دليل درج مقالات متعدد در نشريات بين المللي – در حوزه ي نقشه برداري و جغرافيا – به عضويت هيئت رئيسه اين آکادمي انتخاب و به او درجه دکتراي نقشه برداري اعطا کرد...
3- رزم آرا رئيس ستاد ارتش بود که دولت وقت سقوط کرد[کابينه رجبعلي منصور در اول تير 1329 ]..و شاه چند روز بعد،علي رزم آرا، را به عنوان نامزد نخست وزيري به مجلس معرفي کرد...روز ششم تير ماه براي اخذ رأي اعتماد تعيين شد...
4- قبل از ورود رزم آرا به مجلس، دکتر محمد مصدق – نماينده مجلس و رهبر جبهه ي ملي ايران – پشت تريبون مجلس، بيانيه ي آيت الله کاشاني را در مخالفت با نخست وزيري رزم آرا قرائت کرد!!
درک اين مطلب که چطور مي شود که مصدق به عنوان رهبر جريان روشنفکري عرف گراي جامعه و مدافع اصلي حکومت عرفي جدا از شريعت،شخصيت خود را تا آن جا به ابتذال بکشاند که قرائت کننده ي بيانيه ي کاشاني از آب درآيد،واقعا برايم نه سخت که دردناک است!! آن هم روحاني اي که آن موقع به دست داشتن در ترور نافرجام پادشاه کشور متهم بود..کاشاني اي که طرفدار تمام عيار تشکيل حکومت اسلامي بود – ولابد به رهبري خودش – و مدافع پر و پا قرص ترور هاي کور مذهبي و...
خواندن چنين بيانيه اي،از چنين روحاني اي،آن هم از زبان پيشواي نهضت عرف گرايي و مبلغ حکومت مدرن و مدافع سياست منهاي ديانت و آخوندبازي به راستي شرم آورست...
البته،ديري برنيامد که مصدق ميوه ي اين لاس زدن ها با روحانيت را به تلخي هرچه تمام تر،ابتدا در زندان زرهي تهران و بعد ها در حبس خانگي اش ديد و چشيد...
5- بالاخره..«...رزم آرا که لباس سيويل[=لباس شخصي،غيرنظامي] پوشيده بود وارد مجلس شد...به محض ورود او،يک دفعه اعضاي جبهه ملي (مصدق،بقايي،مکي،شايگان و..) شروع به فرياد زدن و فحش دادن کردند...»رزم آرا، آرام بود..«..او را راهنمايي کردند و او به جاي آن که مطابق معمول نخست وزيرها در وسط محل معمول بنشيند،در گوشه ي سمت چپ نشست...»
تالار جلسه مي لرزيد...مصدق و يارانش رزم آرا را به توپ فحش و ناسزا بستند..خطاب به رزم آرا فرياد مي زدند: برو گم شو.. دزد،خائن،جاسوس، ديکتاتور...
دکتر مهدي پيراسته – از نمايندگان موافق رزم آرا – رو به مصدق گفت:«ديکتاتور شماييد..»...و راست مي گفت..آنچه بود، فقط چهره ي چند نماينده ي به اصطلاح روشنفکر تحصيل کرده و مدعي آزادي خواهي و...بود و گرنه رفتارشان و صدايي که از حلقومشان مي خاست بيشتر به دار و دسته ي لات و لوت هاي چال ميدان مي مانست...
چند لحظه بعد،مصدق،ناگهان از روي صندلي به زمين افتاد و از هوش رفت..نمايندگان جبهه ملي بالاي سرش رفتند و داد زدند که:«اي واي مردم،دکتر مرد...»..مصدق را روي دست از صحن مجلس بيرون بردند...
فقيه زاده،يکي ديگر از نمايندگان طرفدار رزم آرا با عصبانيت مي گفت:«اين غش کردن ها،حقه بازي است...»...و او هم راست مي گفت..چند دقيقه بعد،مصدق که در به هم زدن مجلس و به تعطيلي کشاندن آن تيرش به سنگ خورده بود،سالم و سلامت به جلسه بازگشت...
رزم آرا با رأيي نه چندان قاطع،تشکيل دولت داد...
6- در تمام مدت نخست وزيري رزم آرا، ارگان هاي جبهه ملي- روزنامه شاهد، روزنامه مردم و..._ از هيچ توهين،تحقير و تهمت و افترا و ناسزايي به رزم آرا دريغ نکردند..
روزنامه هاي جبهه ملي،آزادانه و به نام آزادي، «آزادي را»، «اخلاق را »و «احترام به حقوق انساني را» و...را به لجن کشيدند..
به راستي چه کساني در ايران از «آزادي بيان»،از «دموکراسي»،از «احترام به ديگران» و از «بزرگداشت مخالفين و..» دفاع کرده اند؟...آيا تناقض از اين آشکارتر و رسواتر مي شود؟؟
7- چند ماه بعد(16 اسفند 1329 ) رزم آرا در مسجد سلطاني تهران به ضرب گلوله خليل طهماسبي از تروريست هاي کور مغز گروه مذهبي نواب صفوي کشته شد...
دو سه ماه بعدتر دولت جبهه ي ملي به رياست دکتر مصدق تشکيل شد...چندي بعد،خليل طهماسبي را براي خوش آيند گروه هاي افراطي مذهبي و شخص کاشاني با تصويب مجلس و به دستور دولت مصدق نه تنها از زندان آزاد کردند که نشان افتخار دادند و لقبِ«استادخليل طهماسبي»!!
طهماسبي هرچند بعدها، زماني که دولت مصدق در پي کودتاي مرداد32 سقوط کرد،دستگير شد و به دار مجازات آويخته شد...اما، آزاد کردن قاتل يک انسان -انساني که حتي اگر مجرم هم بود،جرمش در هيچ دادگاهي حتي بررسي هم نشده بود چه برسد به اثبات..انساني که در حقيقت مرتکب جرمي نشده بود که به مرگ محکوم شود – آن هم از سوي جبهه ملي و براي کرنش در مقابل روحانيت به گمانم لکه ي ننگي است که از دامان جبهه ملي ايران زدوده نخواهد شد...
آري،مدافعان «قانون گرايي» در عمل «قانون گريز»ترين ها از آب درآمدند...
جبهه ملي اي که در بزنگاه هاي تاريخي اش هميشه در مقابل نعلين روحانيت سرخم کرده است..و دست نياز به سويشان دراز.....سال ها بعد جبهه ملي در آستانه ي انقلاب 57 همين سستي و ناپايداري را به بدترين شکلش در مقابل روحانيت مدعي حکومت نشان داد و ديد آنچه ديد...
8- اعضاي جبهه ي ملي ايران نام رزم آرا،قوام السلطنه و... را به زشتي آلودند...خودشان را و نامشان را زير خروارها دروغ و تهمت و فحش و ناسزا دفن کردند...
مصدق و يارانش،رزم آرا را خائن ناميدند،دزد خواندند و جاسوس خطاب کردند...اما هيچ وقت نگفتند مصداق خيانتش چه بود؟ کدام پول دولتي را به جيب خودش ريخت؟ به نفع کدام کشور خارجي جاسوسي کرد ؟و....
پنجاه و نه سال از ترور رزم آرا مي گذرد و هنوز هم اين سوال ها بي پاسخ مانده است...و اين نبود مگر آن که اين ها اصلا جوابي نداشت...
جبهه ملي سعي مي کرد با اين دست جنجال ها، رفتارهاي غيردموکراتيک و ضد اخلاقي خود را توجيه کند...
حتي بعدها سعي کردند ترور رزم آرا را به گردن شاه بيندازند تا ننگ آزاد کردن يک تروريست –طهماسبي – را اين گونه از دامن خود پاک کنند...سعي کردند وانمود کنند که طهماسبي قاتل رزم آرا نبوده.. که البته دروغ بود...بار محمدرضا شاه پهلوي به اندازه کافي سنگين هست ديگر نيازي به افسانه پردازي و داستان سرايي نيست....
9- رزم آرا را سرسپرده خارجي خواندند و دشمن ملي شدن نفت و خائن به حقوق ملت...و فراموش نکنيم که قرارداد نفتي اي که سرانجام بعدها با ايران بسته شد به مراتب بدتر و ناعادلانه تر از آن قراردادي بود که رزم آرا از آن دفاع کرده بود...
10- در نگاه يک سويه و نابخردانه ي ما به تاريخ همواره دو نوع شخصيت وجود دارد:گروهي عاري از خطا،با تقدس و معصوميتي پيامبر گونه و شماري متولد شده با خوي شيطاني و آلوده و ناپاک....خادمان مادرزاد و خائنان بالفطره...
و خدا نکند که کسي بخواهد کلمه اي خلاف اين نوع ديدگاه بگويد....!!!
11-من بسياري از اعضاي جبهه ملي ايران را – از زمان تشکيل تا امروز – به فرهيختگي و انديشمندي مي شناسم و وطن دوستي و مجاهدت شان براي سربلندي ايران را مي ستايم...اما:
عميقاً ايمان دارم ، ملتي که تاريخ واقعي اش را فراموش کند،ناگزيز اشتباهاتش را تکرار خواهد کرد....
1- يکي از اين بي نهايت کارشناس ها که روز و شب به تحليل و تفسير جهان مشغولند، نقل مي کرد از جواني ايراني،شانزده هفده ساله و گويا در لندن...پرسيده بود:« از حکومت مملکتت چه مي خواهي؟» و جوانک در آمده بود که:« دستِ دوست دخترم را بگيرم و در خيابان آزادانه قدم بزنم و کسي مزاحمم نشود»...
اول اين که من چنين خواسته اي را تخطئه نمي کنم ..به ريشخند و تمسخر هم نمي گيرم..خواسته آن جوان به حق است.آن هم يک حق طبيعي و ابتدايي...
و دوم آن که، صداقت جوان را ارج مي نهم و سر احترام فرود مي آورم..نه فقط دستانش که دهانش را مي بوسم که خواسته ي به حقش را در زرورقي از اصطلاحات و حرف هاي دهن پرکن و آدم رنگ کن نمي پيچد و آن چه در دل دارد را بي پرده به زبان جاري مي کند..
آن چه تامل برانگيز است و به گمانم کلافه کننده، اين است که چرا جوان امروزين ايران،همين که به مفهوم آزادي مي رسد،اولين مصداقي که از آزادي به ذهنش مي رسد چنين مصداق و خواسته اي است؟
2- چندي پيش که حالت والذاريات سکونت گاهم وادارم کرد تا آشغال هايم را جمع کنم و اتاق را به دست تعمير بسپارم، در بين آشغال هايم –که همان وسايل شخصي ام باشد- دفتري يافتم... از هر دري سخني.. گله به گله دست نوشته هايم بود در دوره ي دبيرستان..آن قدر حال به هم زن که رسماً به سطل زباله سپردمشان...
در ورق زدن آن دفتر کذايي،چشمم افتاد به يکي دوتا از انشاءهاي دوره نوجواني که نه از بابت قوت متن که به دليل خاطره ي خوشي که از آن ها در ذهنم مانده بود،نگه شان داشته بودم..
کلاس، کلاس دوم تجربي بود..و انتظار وجود دانش آموزي که در آن مسلط به زبان باشد چندان منطقي نبود..
يک بار متني نوشتم که نه تنها موضوع نويي نداشت که غلط هاي فاحشي هم جا به جايش ديده مي شد..اما آن روز در نظرم شاهکاري جلوه مي کرد...سر کلاس خواندمش و گرفت..
آن روز مزخرفاتم را بي لکنت خواندم و روشن و روان..متن بلندي بود و گويا چنان خوب خواندمش که در خط هاي پاياني اش،خودم،تحت تاثير اراجيف خودم قرار گرفتم...انشاي کذايي که تمام شد،جناب معلم که آشکارا آثار رضايت از وجناتش هويدا بود،شروع کرد به کف زدن..و بقيه به تبعيت از او...جلوه ي باشکوه رسمي کهن..:اولين بز که از کناره ي آب مي پرد،گله، از پي اش خواهد رفت...
دست زدن ها،البته، برايم مهم بود..اما آن چه پر رنگ تر در ذهنم ماند،گفته معلم بود، که:« خوشحالم که نويسنده اي،شاگرد من است...».. اين جمله،آن روز برايم،فتح خوارزم بود...
واقعيت اين بود که آن کلاس،کلاس بزهاي کچل بود – لااقل در اين مورد – و من بز کچلي که کناره هاي بناگوش درازش يک دوتار مو داشت و گرنه من همان موقع حتي بين همسالان خودم هم وجودي نبودم...و اين بي وجودي چند سالي بعد که به دانشگاه رفتم آشکارتر نمود يافت...
و البته روشن است که من نه آن روزها و نه بعدها و بعدها،هيچ گاه،هيچ گُهي نشدم..که«زمين شوره،سنبل برنيارد»..
3- چرا چنين حکايتي را نقل کردم؟ براي تسکين درد بي مصرفي و فلاکت امروزم؟ شايد..انکار نمي کنم..اما جز اين به جاي ديگري هم نظر داشته ام..
بارها و بارها گفته اند و شنيده ايم که بچه هاي امروز با هوش ترند و فهميده تر و سريع الانتقال تر و نمي دانم چه و چه تر..وشايد چنين باشد...
نوجوان امروزي به بهترين شکلي با کامپيوتر ور مي رود،در اينترنت چرخ مي زند..زبان هاي خارجي مي آموزد..والبته که اين ها عالي است...پانزده شانزده ساله ي امروزي،من بيست و شش ساله را به خاطر همه اين ها به سخره مي گيرد..وحق هم دارد...اما.....
4- از زمان آن نوشته هاي کذايي بيش از يک دهه مي گذرد..نوشته هاي آن روز ها يم مضحک بودند و حال به هم زن[و مگر نوشته هاي امروزم نيست؟]....
چند نوشته از پانزده شانزده ساله هاي امروز در اختيارم بود و چند تايي ديگر هم پيدا کردم و با اراجيف آن روزهاي خودم مقايسه کردم...همين قدر مطمئنم که اگر هم الان پشت همين ميز که نشسته ام، ناگاه کرک و پرم بريزد و دوباره پانزده ساله شوم،باز هم نوشته ي خودم را – در مقايسه با آن چه اينان نوشته اند – شاهکار خواهم ديد ...
من و انبوهي از همسالانم ده دوازده سال پيش کامپيوتر شخصي نداشتيم و حداقل خودم اصلا نمي دانستم اينترنت خوردني است؟پوشيدني است؟يا... اما ما در همان چهارديواري هاي بسته مان عميق تر نگاه مي کرديم،عميق تر مي انديشيديم....
5- فکر مي کنم لااقل نوجواناني که من مي شناسمشان امروز مرتباً در طول و عرض زندگي رشد مي کند...آب هاي ولو بر سطح خاک...
سال هاست که چاه هاي عميق مان خشک شده، آن چه مانده را هم سرپوش گذاشته ايم...سال هاست به خوردن آب لوله کشي عادت کرده ايم...همه چيزمان لوله کشي شده است و شايد همه جامان...
وقتي آن جوان،اولين مفهوم ذهني اش از آزادي و نخستين خواسته اش چنان مي شود، نه در خواسته اش که در وراي آن در انديشه اش به تامل بايد نشست...
پشتِ تنزل سطح خواسته ها بي گمان کاهش کيفيت انديشه هاست...
1- در تاریخ ایران عصر قاجار تا پیش از مشروطه، دوره هایی کوتاه از اصلاحات وجود دارد که هر بار بارقه هایی از امید در دل ها افروخته...تلاش های همیشه نافرجام برای یافتن داروی دردهای بی درمان ایران....عصر عباس میرزا، عصر امیرکبیر و عصر سپهسالار [=میرزا حسین خان مشیرالدوله،بعدها سپهسالار]
این دوره های کوتاه – علیرغم آن که مصلحانش همه از رجال حکومت گر ایران بوده اند و وابسته به حکومت-همیشه در برابر کثافت کاری ها و توطئه گری های دو سویه ی استبداد(استبداد دولتی و روحانی) به بن بست رسیده است..
2- در دهه های اخیر- عصر حکومت روحانیون – به غیر اخلاقی ترین شیوه، صفحات فراوانی از کتاب تاریخ این سرزمین پاره و دور ریخته شد و در آن چه ماند هم آشکارا قلم تحریف به حرکت درآمد تا استبد دو سویه، یک سویه جلوه کند..
مکرر از فساد شاهان قاجار و ظلم و ستم دیوانیان و عمله ی دستگاه قجری گفتند و نوشتند.. و راست هم گفتند..در نقش استبداد حکومتی شکی نیست..اما دیگر کسی از فساد علاج ناپذیر روحانیون، پشت هم اندازی های مجتهدین و زد وبندهای شریعت پناهان سخن به میان نیاورد...«تو گفتی که رستم ز مادر نزاد»....
3- یکی از قربانیان این استبداد و فساد دو سویه – وبه گمانم بیشتر فساد روحانی – میرزا حسین خان مشیرالدوله[سپهسالار] است..سال های 1288 تا 1297 قمری را در تاریخ ایران،عصر سپهسالار می نامند..
سپهسالار شیفته ی حکومت قانون بود و آرزومند ترقی ایران.. یکی از صفحات زرین و افتخار آمیز دوره صدارت او، کشش و کوشش خستگی ناپذیر اوست در تدوین و به کاربندی قوانین حقوقی و حکومتی برای کوتاه کردن دست تجاوز پیشگان حکومتی و روحانی..از این رو دوره ی صدارت او را «عصر اندیشه ی حکومت قانون » نامیده اند... و روشن است که چنین اندیشه ای تا چه حد دشمن ساز است..
4- مطلب جالبی در منابع دوره ی قاجار راجع به سپهسالار آمده است که هرچند به موضوع این نوشته چندان مرتبط نیست و بدتر از آن موجب اطاله کلام هم هست ..اما سخت دریغم آمد که نقلش نکنم.
سپهسالار در دوره صدارتش، بناهایی در تهران ساخت.مسجد و مدرسه سپهسالار و عمارت بهارستان...بهارستان،اقامت گاه شخصی وی بود...مکرر از او شنیده بودند که گفته بود:« کاش خانه ام،روزی، خانه ملت شود...شاید وکلای ملت در آن جلوس کنند و ریشه استبداد را بر کنند...»
سپهسالار هم مانند مرشد فکری اش – امیرکبیر – در به انجام رساندن اصلاحات، ناکام ماند...سال ها بعد،اما، خانه اش[بهارستان]، خانه ی ملت شد... هرچند، مجلس ایران – چه ملی و چه اسلامی اش – جز دوره هایی بس کوتاه، هیچ گاه خانه ی واقعی ملت نبوده و نیست..اما لااقل، تاریخ، حرمت و تکریمش را در حق مردی که دوره ی صدارتش طلیعه ی حکومت قانون بود نشان داد...
5- باز می گردم به اصل مطلب..روشن بود که سپهسالار،خاری است در چشم واپس گرایان... سپهسالار از ابتدای صدارتش به شدت با دخالت های مغرضانه و منفعت جویانه ی روحانیون به مخالفت برخاست و تا آنجا که در توانش بود دست چپاول گر شریعت فروشان را بست...
زخم خوردگان و عزیز کرده های بی جهت به تکاپو افتادند و دست توطئه از آستین عبای دو مجتهد بزرگ تهران – سید صالح عرب و حاجی ملا علی کنی – درآمد...
مجتهدین بزرگوار - به رسم ناجوانمردانه ی همیشگی روحانیون - فتوا به کفر سپهسالار دادند...
6- ناصرالدین شاه در بازگشت از سفر اولش به فرنگ در رجب 1290 قمری در حالی که هنوز به تهران نرسیده بود مجبور به عزل سپهسالار شد...شاه، خشمگین از اینکه به توطئه درباریان و زیر فشار ملاها مجبور به خلع صدراعظمش شده، بعد از رسیدن به تهران، اول «..دماغ درباریان را مالید...» گروهی برکنار شدند و تعدادی تبعید...البته معلوم بود که با حکم تکفیر جور دیگری باید برخورد می شد...و ادامه داستان از قلم علی خان امین الدوله –از رجال این عصر - :
« ...علمای شرع اسلام! با آن همه سجلات صریحه که در کفر سپهسالار داده بودند، ساعت و انگشتری و وجوه نقد گرفتند و همه او را مومن طاق شمردند....و همین آقایان علمای دروغگو و دور از دین و آیین که از تکفیر و لعن بیجای خود باج گرفته بودند کارشان رواج یافت و زبان و قلم شان در امور دیوان راه یافت...»
7- شاه که ظاهراً توطئه را فرونشانده بود، نامه ای به سپهسالار نوشت و او را دوباره به تهران خواست.. در قسمتی از نامه اش نوشت:«... بعد از برگشتن به مسند با همه طبقات به طور مهربانی راه بروید خاصه با ملاها...» ... سپهسالار از سر خشم و بیشتر از سر دردمندی در پاسخ سفارش شاه، نوشت:
«... در سال قحطی [قحطی معروف در سال1288قمری که تلفات زیادی هم داشت] از هیچ کمکی به خانواده سید صالح عرب دریغ نکردم.حالا همین آقا، فدوی را زندیق می نویسد... در همان سال قحطی آن مجتهد دیگر _ ملا علی کنی _ غله انبار داشت و مردم از گرسنگی می مردند.. جناب مجتهد خرواری پنجاه تومان می خورد و غله را به امید گران تر فروختن نمی داد و بندگان خدا پیش چشمش تلف می شدند... حالا آن ها حافظ شریعت و فدوی مخرب دین است...» ..سپهسالار حق داشت این گونه آزرده باشد..حتی به تصریح منابع مخالفش هم :«... سپهسالار هرچه در توان داشت کرد..چند کرور نفوس را از هلاکت نجات داد..»
شاه که عمق دردمندی صدراعظمش را می دید، می نوشت:« جناب سپهسالار، خدمات و زحمات شما را من باید بدانم که بحمدالله خوب می دانم.. دیگران ندانند و نفهمند..به جهنم....»...و دروغ می گفت، نه خوب نمی دید و نه خوب می دانست، چه که سپهسالار از ناصرالدین شاه همان دید که امیر کبیر دیده بود...
8- محمد حسن خان اعتمادالسلطنه شرح نغزی درباره ی این سید صالح عرب دارد که به خواندنش می ارزد. می نویسد:« مجتهدین تهران با سپهسالار نقاضت می ورزیدند. از جمله علمایی که او را تکفیر کردند و در لعنش غلو داشتند، سید صالح عرب بود..وقتی کاغذی به مهر صدراعظم [سپهسالار] دیده بود..آن کاغذ را پاره کرد و به حوض انداخت و بعد گفت حوض هم نجس شد.آبش را خالی کنید....چهار پنج ماهی بعد از این قضیه، من شبی سید صالح را در مجلس روضه خوانی صدراعظم [سپهسالار] دیدم که گلاب پاشی در دست داشت و محض خصوصیت با صدراعظم به مردم گلاب می داد... به من که رسید تا گلاب به رویم بریزد، من به احترامش برخاستم و دستش را بوسیده، آهسته گفتم: شما که نوشته این زندیق را در حوض انداختید و آب حوض را نجس دانستید، چطور شده است حالا در خانه اش گلاب افشانی می فرمایید؟.. سید صالح چون این سخن شنید به طور تغیر نگاهی به من کرد و گفت: ای زندیق! اگر دیگر این حرف ها را تکرار کنی،آشکارا تکفیرت می کنم.. من دم در کشیدم و دیگر سخنی نگفتم...»
9- همین حضرات علمای اعلام و مراجع شریعت طاهره !! در هر چیزی که به مذاقشان خوش نمی آمد و در آن منفعتی شخصی نمی دیدند، بی درنگ ، درد دین شان به اوج می رسید و شروع می کردند به تفسیق و تکفیر و تحریم و...الخ، عاقبت، کفر شاه دین پناه(ناصرالدین شاه) را هم در آوردند...شاه در تلگرافی به ظل السلطان(حاکم اصفهان) می نویسد:« چرا باید علما حرفی بزنند که این قدر بی معنی و سخیف باشد؟ مثلاً بانک را بد می دانند، راه آهن را بد می دانند.. این چه حرف رکیک بی معنی است؟ ... خلاصه، این دستخط را بدهید علمای اعلام ملاحظه کنند... و البته یقین داشته باشند که اگر در این حرف های بی معنی امتدادی بدهند، تکلیف از ما ساقط شده، آنچه لازمه ی سیاست است خواهیم فرمود...»
10- چند سالی بعد، شاه آشکارا نشان داد که نه فقط خدمات و زحمات سپهسالار را نمی داند و نمی فهمد که اصلا نمی خواهد..سپهسالار عزل شد ..چندی بعد او را به اسم حکومت به خراسان فرستادند و اندک زمانی برنیامد که سپهسالار در مشهد وفات یافت... مرگ طبیعی سپهسالار را همان موقع هم کسی باور نکرد..گفتند که به امر شاه به «قهوه ی قجری» خلاصش کردند...
وقتی خبر مرگ سپهسالار را به شاه می دادند، اعتمادالسلطنه حضور داشت و نوشت:« اظهار تاسف ظاهری فرمودند اما در باطن اصلا متالم نبودند...»
11- از آنچه نوشتم، قصدم ساختن مجسمه ی انسان کامل از سپهسالار و سجده کردن مقابل آن نیست..سپهسالار هم آدمیزاده ای بود که کارنامه اش پست و بلندهای خود را دارد... از طرف دیگر غرضم آن نیست که بگویم هرکس لباس روحانیت می پوشد لاجرم لباس صداقت و اخلاق را از تن بدر می کند...در هر لباسی و در هر مرتبه و جایگاهی،خوبی و بدی و خدمت و خیانت هست...
من فقط دردمندی خودم را می نویسم که آیا زمان آن نرسیده که تاریخ مان را از نو بخوانیم؟؟...
1- مطلبی نوشته بودم برای پیشکش به روح پاک کبیرترین امیر ایران- که چند روز پیش یکصد و پنجاه و هشتمین سالگرد شهادتش بود-...مردی که رابرت واتسن انگلیسی در همان روزها،اورا از آن دسته آدم هایی دیده بود که دیوژن در روز روشن با چراغ به دنبالشان می گردد...
قضا را، شعری یافتم از مرحوم فریدون مشیری در رثای امیر کبیر... دلم لرزید و صورتم خیس شد... بی درنگ آنچه نوشته بودم را به سطل آشغال سپردم...که نوشته ام نه در خور امیر بود و نه لایق همنشینی با شعر مشیری ...و مگر نه اینکه :«در خانه اگر کس است/یک حرف بس است»؟...
2- از مردم همیشه داغدار تاریخ ، تقدیم به آن روح اقدس اعلی...
« رمیده از عطش سرخ آفتاب نوید
غریب و خسته رسیده به قتلگاه امیر
هنوز، همان شرمسار و بهت زده
زمین، هنوز همان سخت جان لال شده
جهان، هنوز همان دست بسته ی تقدیر
هنوز، نفرین می بارد از در و دیوار
هنوز، نفرت از پادشاه بدکردار
هنوز، وحشت از جانیان آدم خوار
هنوز، لعنت بر بانیان آن تزویر
هنوز، دست صنوبر به استغاثه بلند
هنوز، بید پریشیده سرفکنده به زیر
هنوز، همهمه ی سروها که : ای جلاد
مزن،مکش، چه می کنی؟
های ای پلید شریر
چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟
چگونه تبر گشایی به شیر در زنجیر؟
هنوز، آب به سرخی زند که در رگ جوی
هنوز، هنوز
به قطره قطره ی گلگونه رنگ می گیرد
از آن چه گرم چکید از رگ امیر کبیر
نه خون، که عشق به آزادگی، شرف،انسان
نه خون، که داروی غم های مردم ایران
نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر
هنوز منتظر اینیم تا ز گرمابه
برون خرامی ای آفتاب عالم گیر
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر
به اسب و پیل چه نازی که رخ به خون شوید
در این سراچه ی ماتم: پیاده، شاه ، وزیر
چنو دوباره بیاید کسی؟
محال،محال
هزار سال بمانی اگر
چه دیر، چه دیر.....