1- در بحبوبه جنگ صفین، همان دم که تا نمایان شدن سرنوشت جنگ به قولی چند ضربت شمشیر مانده بود، قرآن های لشکر شام –به جای پارچه های سفید- بر نیزه ها رفت به علامت حکمیت قرآن و به نشانه ی دعوت به خدعه آمیز ترین صلح تاریخ اسلام...
ساعتی بعد، علی در محاصره ی خیل خشک مغزان لشکرش به اکراه تن به صلح داد و حکمیت...
2- در پس داستان حکمیت – که به حقیقت از منحوس ترین حکایات دوران اسلامی است – گروهی برآمد که به خوارج شهره شد...
خوارج سلطه را ناشی از اراده امت می دانست و منشاء قدرت را اجماع ملت... پس، آن کس که توسط امت و به اجماع و اراده ایشان به قدرت می رسید را حق آن نبود که در حقانیت خود شک کند و با کسی که خودسرانه به معارضه با او برخاسته ، راضی به محاکمه شود.. و قدرتی را که از جانب مسلمین به او واگذار شده در معرض رد و قبول اندازد...
از این رو خوارج نه فقط معاویه را که با خلیفه ی منتخب به معارضه برخاسته بود باطل و مبطل می شمردند که علی را که نیز راضی به حکمیت شده بود کافر می دانستند و..لاجرم هردو را لایق مرگ...
3- خوارج تمام کسانی را که قائل به اصول و مبادی آن ها نبودند، کافر می دانستند و بدین گونه کشتن مخالفان خویش را روا، بلکه واجب می شمردند...
فتنه بالا گرفت و در همان محدود سرزمین های پاره پاره شده که هنوز در حکم علی بود، آشوب افتاد... علی ناگزیر به جنگ با اینان برخاست... پیش از جنگ علی نخست به رسم و عادت خویش در میدان نبرد، داد سخن داد چه پسر ابوطالب در سخنوری یگانه عصر خویش بود... جمعی از خوارج پراکنده شدند و آنان که ماندند از دم تیغ بی دریغ گذشتند...
4- بعدها از علی نقل شد که پس از پیروزی گفته بود: « ای مردم، من چشم فتنه را کور کردم و کسی جز من جرئت چنین کاری نداشت...» ( نهج البلاغه، خطبه 93 )
این گفته، چندان سخیف است که قبول آن که علی چنین گفته باشد را دشوار می کند... برایم قابل پذیرش نیست که علی آن قدر تحت تاثیر غرور این پیروزی قرار گرفته باشد یا آن قدر کوته بین و مختل المشاعر شده باشد که چنین بگوید (یا حداقل نه به چنین تعبیری که امروز می پندارند)...
به گمانم جمعی منقبت نویس نادان خواستند با بستن چنین جمله ای به علی، فضیلتی برایش بتراشند.. حال آن که این گفته ی سست نه همان فضیلتی بر او نیفزود که بی گمان از آن کاست...
5- فتنه دفع شده ی کور در کوتاه مدتی باز سر برآورد.... چندی بعد یکی از بازماندگان همین خوارج، علی را در مسجد کوفه زخم زد و علی از همان زخم درگذشت... سالی نگذشته، همین ها در جنگ پسر مهترش _ حسن_ فتنه ها انگیختند و چندسالی بعد دختر یکی از منسوبین به آن ها، حسن را به زهر مسموم کرد و به قتل رساند... بعد تر گروهی از همین ها در گوشه و کنار لشکر عراق بر پسر کهترش – حسین_ در کربلا شمشیر کشیدند... و...
خوارج قرن ها ماندند و در سرتاسر پهنه ی عالم اسلام، جوی های خون راندند.. آن ها نه همان عمال و حکام حکومت را که جان و مال و ناموس سایر مسلمانان را تهدید می کردند.. هر روز به اسم تازه ای و هر زمان در گوشه ای...
6- این روزها که گاهی برای گذران وقت، اخبار روزگار خودم را دنبال می کنم، گه گاه افاضاتی می شنوم از زبان رهبرانِ خود به علی چسبانده ای که لابد جانشینان اویند که همان جملات را تکرار می کنند که « مشغولند به درآوردن چشم های فتنه..»
از تفنن های تاریخ است این تکرار ها... راست است، کاسه خانه ی چشم فتنه ای که امروز اینان برای درآوردنش دست بدان فرو برده اند، همان زنبور خانه بی قیاس است ... و لاجرم رهبران امروزین همان اندازه در برآوردن چشم فتنه کامیابند که علی در کور کردن فتنه خوارج ظفر یافت...
تاریخ بی گمان تکرار می شود .. چنان که بارها و بارها تکرار شده است... علی ، آتشی نیفروخت اما در خاموش کردن آتش خوارج، خود، سوخت و دود همان آتش، سال ها بازماندگانش را آزرد...
تکرار تاریخ را به نظاره نشسته ام در فتنه ای که این بار آتش افروزانش، مدعی دفع کردن آتشی هستند که خود برافروخته اند......
آتشی که این بار شاید ریش و ریشه را با هم بسوزاند...
به مناسبت تولد «علی بن موسی الرضا»
...و به یاد سفری که چندان عاشقانه نبود...
1- سفر،سفری بود برای عرض سلامی و لابد ابراز ارادتی به علی بن موسی...که امروز بیشتر شبیه عرض بندگی است به بارگاه و مقبره ای- که هر روز بزرگتر می شود و عظیم تر- تا عرض ادب به مدفون این بنا..که این شهید توس را صاحب این ابنیه هم نمی توان شمرد... آخر نه این که در جایی که صاحبش حتی بر دخل و خرجش هم نمی تواند نظارتی کند، داستان مالکیت بی معناست؟
پیشترها، خواه ناخواه، تغییر حالتی بود و تحریک احساسی .. اما این بار پیاده روی های مکرر در صحن ها و رواق ها و نمی دانم چه وچه ها، تنها قدم زدنی بود در قبرستانی عظیم... بی هیچ احساس حضوری یا اشتیاقی برای خم و راست شدنی به نشانه احترام...
شوری نبود و من سخت در محظور مانده..که هرچه باشد هنوز هم خون همین مذهب در رگ ها جاری است و انکارش نمی شود کرد...هرچند هرروز رو به بی رنگی رفته.. و نتیجه اش، همین کم خونی مزمن امروز...
2- امروز می شود لمس کرد که هزارها مفلوک به نان شب محتاج، ثروت بی کران آستانه ی رضوی را به نظاره نشسته اند و غریب خراسان در میان انبوه زر و سیم در محاصره ی سیل مشتاقانش در تابوت خویش خفته است و کسی را خاطر آزرده به رضایت یا اکراه او نیست که عاشقانش هر کدام به صرف هزینه ای – اندک یا بسیار- به زیارتش آمده اند و حاضرند از دهان خود و دیگران برگیرند و پیشکش قبرش کنند و بر ثروت بارگاهش – یا به اندوخته های صاحبان آرامگاهش- بیفزایند و آماده، تا به بهای شکست پای یا سری لحظه ای چند، دستی به ضریحش برسانند...که از این راه، هرکدام را چشمداشتی است برای وصول به مطلوبی یا دفع شری و...
3- همسفرم می گفت:« که هزارها هزار با تمام وجود به زیارت می آیند و عاشقانه سر بر آستانش می گذارند و...» ... در نهایت، همین کثرت می شد دلیل صحت...
در دل سخن می گفتم و با خود که مجال به زبان آوردنش نبود... مگر همین کرور کرور موجودات دوپا نبودند که زرین گوساله ای را به خدایی برداشتند؟.. مگر همین هزارها هزار نبودند که لخت بر گرد کعبه، حج به جای می آوردند؟... مگر همین ها از آرد و خرما، خدای نساختند و در محراب سجده اش کردند.. و فردا روز خدای دیروزین را قربانی گرسنگی امروزین کردند؟...
..و من باور دارم که همه شان عاشقانه عبادت می کردند...اما...
4- حکایتی از صفحات تاریخ، بی هیچ قصد مقایسه ای و والسلام.:
بعد از مرگ، امیر تیمور گورکان را – که دنیا به کله منارها، می شناسدش – در مقبره ای به سبک اولیای طریقت وپیران معرفت در سمرقند به خاک سپردند... سنگ قبر را گذر ایام به دست تاراج مهاجمان داد اما مقبره ماند... شگفت آن که سال ها و سال ها مردم عادی که گویا صاحب قبر را نمی شناختند به زیارتش می رفتند و سعادت از روح پاک تیمور!! می جستند...
مشهد- پاییز1385
بیاد جناب حافظ...
1- بیستم مهرماه... روز بزرگداشت حافظ، روز اسکان معلولان و سال مندان، روز ملی کاهش اثرات بلایای طبیعی... انصافاً بزرگان ما اهل کم کاری نیستند برای نام گذاری ها و القاب تراشی ها و... اما جای خالی برای این صفحه ی تقویم ندیده اند والاّ می شد به این سیاهه ی مناسبت ها، مناسبت ها و نام ها و القاب دیگر هم افزود...
چه اشکالی داشت که امروز،« روز ملی اصلاح شیوه ی تخلیه در مستراح » هم باشد.. یا « روز بزرگداشت حاج شیخ ملا پشم الدین پشمک فروش » هم.. یا...
پاورقی صفحات تقویم را بزرگتر باید گرفت...
2- پسین روزهای حیات حافظ شیراز، روزگار ملوک الطوایف و بلبشوی غریب ایران است در نیمه دوم قرن هشتم...
در هر کوره دهاتی تاجداری و در هر شهری ظل اللهی...
مردم از پادرآمده از هرج و مرج و قتل و غارت دست به دعا برداشته و آمدن شاه ترکان ( تیمورلنگ) را از خدا می خواستند... حافظ هم یکی مثل الباقی مردم جان به لب رسیده:
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی/ دل زتنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
زیرکی را گفتم این احوال بین،خندید و گفت/صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل/ شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم/کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
[... کاش می شد، تاریخچه تمام اشعار حافظ را مثل این یکی درآورد...آن وقت راحت تر می شد خندید به ریش مفسران و خروارها تفسیر عارفانه شان...]
3- تیمور به شیراز می رسد و فتح شیراز با همان وحشی گری ها و درنده خویی های تیمور به انجام...
در همین سفر است گویا که تیمور، حافظ را احضار می کند و عتاب آمیز می گوید:« من به ضرب شمشیر آبدار اکثر ربع مسکون را ویران کرده ام تا سمرقند و بخارا را که وطن و تخت گاه من است آبادان سازم. تو مردک احمق به یک خال هندوی ترک شیرازی سمرقند ما را می بخشی؟ در این بیت که گفته ای: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/ به خال هندویش بخشم،سمرقند و بخارا را...»
خواجه حافظ از دعای دعوت خوانده پشیمان، زمین خدمت بوسه داد و گفت: قبله عالم، از آن بخشندگی است که بدین روز افتاده ام... حضرت صاحبقران را این لطیفه خوش آمد و نوازش فرمود... یعنی که از جان جناب حافظ گذشت...
4- حافظ اگر می دانست تا بدین پایه مستجاب الدعوه است شاید از درگاه خداوندی به جای آمدن تیمور چیز دیگری طلب می کرد...
در بارگاه الهی هم، به احتیاط زبان به دعا باید گشود... شاید...
به مناسبت روز جهانی کودک ...
و تقدیم به عزیز کودکان ریش وسبیل دار سفر کرده ام...
1- همیشه دلیلی هست برای ننوشتن، گاه به خاطر داشته ها و گاه به خاطر نداشته ها.. و شما نیک می دانید که از گروه اولید... من و شما کوره راه هایی را پوزار کشیده ایم ... راه نویی نیافته ایم، حکایت نویی نساخته ایم اما گام زده ایم به عشق مسیری نو یافتن...
2- من نیک می دانم و شما بهتر از من که ما هم مثل همه خلق الله، گوسفند بودیم و زندگی مان به همان دور خوردن و خوابیدن و ریدن در گذر...اما با همه اینها گاه به گاه چموشی هایی هم داشته ایم و این خود حکایتی است از زندگی...
3- ما مدت ها زیر یک سقف با هم خوردیم وخوابیدیم... ساعت ها روبه روی هم نشستیم و زل زدیم به چهره های مضحک هم و اراجیف بافتیم ... و گاه به گاه تفکری از سر دردی یا بی دردی...
با تمام این ها، اما این روزها با تمام وجودم حس می کنم که آن قدر ها هم که خودمان فکر می کردیم رفاقت مان احمقانه و زندگی مان آبکی نبود...
۴- سیگاری روشن می کنم و با خود زمزمه می کنم :
سزای آن که نگفتی شکر روز وصال
شب فراق نخفتی لاجرم زخیال....
دود تک تک سیگار هایم را تا ابد امضا زده ام به نام و یاد شما.... همین....
۱-امروز روز بزرگداشت مولوی بود...و به حمدالله انگار نه انگار..
روز بزرگداشت مولوی و صدالبته روز جهانی ناشنوایان...و چه خوش تناسب و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
۲-یکی از افتخارات مولوی که خود، در طول حیات به آن می بالید، عدم حضور بر درگاه پادشاهان بود و مدیحه سرایی شان...
جلال الدین، این آزادگی و علو همت را گویا از پدر آموخته بود که حتی حاضر نشد به درگاه خلیفه وقت اسلامی- ناصر عباسی- برود و مزاج گویی کند...
این مایه شرافت و آزادگی در تاریخ ادب ما بی سابقه نیست و کم نبوده اند از اهالی دل و اهالی قلم که راضی نشده اند با حضور بر درگاه قدرت، قبله، دو تا کنند و سجده بر صاحب قدرت برند و زبان به ثنا گویی گشایند... تا بدان جای که برای پاس داشت سلامت روح شان از پلیدی هرگونه همکاری با پلید صاحبان قدرت احتراز جسته اند و به طنز و لاغ، زبان حال گفته اند که:
نچسبد به اهل سخن، شغل دنیا
نه بر پیر میخانه، پرهیزگاری...
۳-اگر زمانی، عنصری و چهارصد شاعر دیگر، دست بر سینه، به بساط بوس محمود غزنوی افتخار می کردند و هنر به پس مانده های سفره ی محمودی می فروختند... همان روزها هم کم نبودند آن ها که به بهای بی سر وسامانی و فقر و فلاکت حاضر به تایید و تمجید آن درنده حیوان انسان نما نبودند... چنان که در همان روزگار، خاقانی فریاد بر آورد که:
پسنده است با زهد عمار یاسر
کند مدح محمود، مر عنصری را
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی لعل در دری را...
۴-امروز، روز بزرگداشت جلال الدین محمد بلخی است... آخرین شعله ی سرکش عرفان اسلامی ایران...
به روزگار خود می اندیشم و با خود می گویم: هنوز هم عنصری ها فراوانند...کورمال کورمال و با چراغ باید به دنبال مولوی ها و خاقانی ها گشت...
1- خبر کوتاه بود و صریح...به تکه زغالی گداخته می مانست...
من، کرخ، مات و مبهوت، این تلخ حقیقت دردآور را مرور می کنم که
پرویز مشکاتیان هم رفت...
2- نوای بیداد می پیچد و من می نشینم به مرور لحظه لحظه ی دم زدن های مزخرف زندگی ام...
نوای بیداد می پیچد و من می نشینم به مرور هزاران حکایت مرده پرستانه ام..و بی صدا فریاد می زنم:
این پیر هم چشم ما بود...
3- چندی است که کم نیستند خبرهای کوتاه و صریح... روزگار جملات قصار است،انگار... قحط سالی دهشتناک یک خبر خوش در این ملک... به داغ شماری افتاده ایم این روزها...
4- من کرخ، مات و مبهوت... نامیدانه خودم را تسلی می دهم که:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما...
تقدیم به شیخ الشیوخ رشت(روحی فداه)
1- ذی الحجه سال 23 قمری: خلیفه دوم _عمربن خطاب_ به ضرب دشنه یکی از موالی ایرانی _ ابولؤلؤ فیروز_ از پای می افتد... اما پیش از درگذشت، شش تن از صحابه پیغمبر را مأمور می کند به مشورت بنشینند و ظرف سه روز یکی را از میان خود به خلافت بردارند...
2- گفتگوها و رفت و آمد ها آغاز شد... سرانجام عبدالرحمان بن عوف، علی بن ابیطالب را گفت:« اگر با تو بیعت کنیم، قبول می کنی به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره شیخین_ ابوبکر و عمر_ رفتار کنی؟». علی پاسخ داد:« من به اجتهاد خود به کتاب خدا و سنت رسول رفتار خواهم کرد.»..... عبدالرحمان چون آن شرط با عثمان بن عفان در میان گذاشت، وی پذیرفت....... اعضای شورا، عثمان را به خلافت برداشتند...
3- آن روز که عثمان به خلافت می نشست، حکومت بر امپراتوری در حال گسترش و ثروتمند اسلامی ، دیگر نه آن کار طاقت فرسا بود که قصد قربت می خواست و مردانگی تحمل رنج....
خلافت عثمان، آغاز دوره ای بود در تاریخ اسلام که در بامدادش، طبل شامگاه عصر سادگی و سخت گیری ابوبکر و عمر را می کوفتند... عثمان اولین خلیفه بود که از سنت زندگانی محمد،عدول کرد...
اولین خلیفه ی کاخ نشین ... اولین شاه - خلیفه ی اسلامی...
4- آن چه در روایت انتخاب خلیفه سوم،بیش از همه چشم گیر است، نه جواب مثبت عثمان که جواب منفی علی است...شاید اگر آن روز به مصلحت وقت، جواب علی مثبت بود، می توانست وزنه ای باشد برای حفظ ترازوی جامعه اسلامی از انحراف... اما... علی حتی در آستانه ی رسیدن به خلافت نیز حاضر نشد لحظه ای زبان به دروغی بگشاید تا برای مصلحتی، حقیقتی قربانی شود...
5- قرن ها از روزگار علی می گذرد... امروز از بلندگوی جامعه ای که خود را منسوب به علی و خاندان اومی داند... از دهان آنها که نایبان امام عصر و لابد جانشینان علی اند، این کریه نغمه ی بد آهنگ به گوش می رسد که:
« مصلحت، عین حقیقت است.»...
1- در جایی می خواندم که...« روزی علی بن ابیطالب، عبدالرحمن بن ملجم را گفت: تو قاتل من باشی. وی گفت: یا امیرالمومنین، مرا بکش! تا از من این فعل سرنزند.. امیرالمومنین در پاسخ فرمود: طریق ما آن است که بعد از گناه عفو کنیم،نه پیش از گناه عقوبت...»
نمی دانم این جملات را علی،خود، گفته یا از تراوشات ذهن جماعت کرامت نویس است که به علی بسته اند...نمی دانم و دانستنش را هم چندان مهم نمی دانم...- هرچند انکار نمی کنم که دوست دارم این طور بیندیشم که این جملات بر زبان خود علی جاری شده است.. –
2- چند سال پیش در حوزه ی امن و امان حکومت اسلامی و زیر سایه چتر فراگیر و خطاپوش و پر مهر علوی، سعید حجاریان را به جرم آن که جرمی مرتکب نشده بود، به گلوله بستند...
سعید حجاریان بدل شد به جسدی که فقط نفس می کشید...
3- چند سال بعد_ همین اواخر_ همان جسد را که خود ساخته بودند،دوباره بازداشت کردند... به این نابخشودنی جرم که، به بهانه ناتوانی جسمی اش هنوز هم نتوانسته جرمی مرتکب شود... به جرم آن که هنوز نفهمیده که در ترازوی امروزینه عدالت اسلامی،سنگین ترین جرم،بی جرمی است...
جالب اینکه چند روز بعد او خود تازه در زندان و زیر شکنجه می فهمد... و معترف می شود به این جرم غیر قابل اغماض...بی جرمی..!!
جالب تر آنکه آن قدر می فهمد که از زندان از آن برادر ولایی- از همان آدمکشی که جسد بودن خود را مدیون اوست- طلب حلالیت می کند...
گویا شکنجه لازم است و قساوت برای درک طریق ما... طریق عقوبت...
4- همیشه فکر می کنم، هیچ چیز به هیچ چیز مربوط نیست ..الاّ آنکه امروز هم «علی» امیر است...
1- در سال 38 قمری، گروهی از مردم شام به شهر انبار شبیخون می زنند و... خبر به علی بن ابیطالب می رسد. علی به مسجد کوفه می رود، بر فراز منبر و..<< باخبر شدم مردان شامی بر زنی که در پناه اسلام به سر می برده، هجوم آورده و خلخال و دستبند و گوشواره او را به غارت برده اند و آن بیچاره جز گریه و التماس، وسیله ای برای دفاع از خود نداشته... اگر پس از این رویداد مسلمانی از غم بمیرد نکوهشی بر او نیست بلکه جای آن است که از غصه دق کند...>>
2- رهبر وقت جامعه اسلامی(علی بن ابیطالب)، مسئله اهانت به یک شهروند- زنی غیرمسلمان که در پناه حکومت اسلامی بوده- را آن قدر مهم می بیند و خود را و اجزای حکومتش را تا آن حد در حفظ حرمت و حقوق انسان مسئول می داند که می گوید: هر کس این خبر را بشنود، جای آن هست که از غصه دق کند و از شرمساری بمیرد...
3- سال 75 قمری، عبدالملک بن مروان(خلیفه اموی)، حجاج بن یوسف ثقفی را برای فرونشاندن شورش ها و نا آرامی ها به عنوان فرمانروای عراق عرب و ایران به کوفه می فرستد.حجاج به مسجد کوفه می رود، بر فراز منبر و..<< ای مردم عراق، من چشم هایی را دوخته و گردن هایی را کشیده می بینم، سرهایی را می بینم که چون میوه رسیده بر شاخه سنگینی می کند و باید آن ها را چید... ای مردم عراق، ای کان تفرقه و نفاق، من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم.. به خدا چون شاخ درخت پوستتان را بیرون می کشم و چون سنگ آتش زنه بر سرتان می کوبم و...>>
4- رهبر وقت جامعه اسلامی(حجاج بن یوسف)، در همان مسجدی که علی سخن گفته بود و بر همان منبر،سخن دیگری می گوید... این بار آن چه مهم است، نه حرمت و حقوق انسان که حفظ نظام اموی است و حکومت به هر قیمت...
- دریغم آمد از حجاج بگویم و از هنرش نه... حجاج از اساتید متقدم هنر کله منار سازی بود.. استادی که کم نبودند و نیستند مقلدین و تکرار کنندگانش در طول تاریخ.. چنگیز خان مغول، تیمور لنگ و... -
5- این روزها خالی از لطف نیست شنیدن صدای رهبران وقت جامعه اسلامی و رهروانشان..از همان مسجدها و بر فراز همان منبرها...که..<< سر مخالفین شان را به سقف می چسبانند>>، که<< درخواست بی رحمی و سفاکی می کنند در مقابل هر معترض و منتقد و مخالفی و...>>، که<< جنایت، قتل و آدم کشی، شکنجه و تجاوز و... چندان برایشان مهم نیست. >>.....آری، امروز هم آنچه مهم است، نه حرمت و حقوق انسان که حفظ نظام است و حکومت به هر قیمت...
6- امروز در همان مسجدها و بر فراز همان منبرها چه کسانی داد سخن می دهند؟: نوادگان علی یا فرزندان حجاج......؟؟
1- شفیعی کدکنی هم از ایران رفت... بالاخره طاقت او هم طاق شد... ما در طول تاریخ مان نشان داده ایم که استعداد عجیبی داریم در تاراندن و گریزاندن نخبگان مان... شفیعی کدکنی هم یکی مثل آنها...
2- شفیعی کدکنی از آخرین بازمانده های نسلی بود که تازیانه های سلوک خورده بودند...از آخرین خنیاگرانی که ترانه می خواندند از کوچه باغ های نیشابور...که
تو در نماز عشق چه خواندی
که سالهاست بالای دار رفتی
و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند....
3- نمی دانم... حتماً آمریکایی ها لیاقت بیشتری دارند از ما برای شنیدن آنچه ما سال ها از زبان این پیر نشنیدیم...
4- دست روی دست می گذارم و بسنده می کنم به خیره نگاه کردن به راه به علامت بدرقه این پیر هم... حالا با خیال راحت می توانیم در دانشگاه مان شاعر بپروریم، جشنواره ادبی برگزار کنیم و نایبان پیدا و پنهان امام زمان را مدح کنیم – با صله یا بی صله- ...
دست روی دست می گذارم و دعا می کنم برای این پیر هم..
... سفرت به خیر
اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام مارا...